بو تو
تو گول و خهمي مني !!!! ...
می رفتم جائی دور و درختی کنار سایه آسمان می جستم مثل همین حالا که اهل همین حدود آسمان منم. به من و تو چه مربوط که کدام از معانی این و آن دور است ما محبت مادرزاد هزار دریائیم که پیاله آبی از کنار ما کافی ست تا هیچ کودکی در این کرانه سر گرسنه بر خواب شن نگذارد آن وقت تو در قید واژه و اوزان آینه ئی !!!؟؟؟ هیچی بیخیال ... راستش دیگه ...... روز شب ماه آفتاب آخ که چه زیبا بود روزی که بارون می بارید و من با بوی خاک زندگی می کردم چقدر ساده بود .... بوی نمناکی خاک چه خوب بود و چه زیبا یادته بهم گفتی ... ادکلنت چیه ... گفتم رفتم تو باغ گل این بو ماله گلهاست ... ولی حال تنها دوست دارم .. بویه خاک را چون لازم نیست از آن بگریزم (( ته نیا )) حالم خوب است ... حال می خواهی باور کن یا نه ... . اما امید آنکه حال تو نیز خوب باشد قبل از هر چیز یه معذرت خواهی به تو بدهکارم چون یه مدتیه اصلاْ نرسیدم تا بیام که بنویسم .. شرمنده حالت خوبه ؟ الان که نشستم و می نویسم جز دلتنگی چیزی برات ندارم مدتیه از خودم هم گذشته ام ... بازم ببخش آفتاب که به شیشه اتاقم خورد اولاْ چیزی که یاد آمد این بود که خدایا پرندگان را از سرمای پاییز محافظت کن تا نمیرن و از هم جدایشان مکن که دلشان برای هم تنگ می شود اونا که مثل ما آدما نیستن اونا دلی دارن اندازه همون گنجشک ... شایدم کوچیکتر پس زود زود باید به هم سر بزنند . .... اونا که مثل من نیستن بخاطر کار زیاد نیام به دوستم هم سر بزنم ... خوب دیگه بهت قول می دم از این به بعد زود زود بیام و برات بنویسم و برام بنویسی شاد و خرسند باشی همیشه ... دستي نيست تا نگاه خسته ام را نوازشي دهد. اينجا ،باران نمي بارد... فانوسهاي شهر، خاموش و مُرده اند دست هاي مهرباني ،فقيرتر از من اند...! نامردمان عشق نديده ، خنجر کشيده اند بر تن برهنه و بي
هويتم ! دلم مي خواهد آنقدر بنويسم تا نفسهايم تمام شود. آنقدر دفترهاي کهنه را سياه کنم ، تا سَرَم ، فرياد کنند. مي خواهم امشب ، شاعر نو نويس کوچه ها شوم. بوي غربت کوچه ها امان بُريده است...! مي خواستم واژه اي پيدا کنم تا ... دلتنگي کهنه و بي خاصيتم را عرضه کند ، ولي واژه ها باز هم غريبي مي کنند. مي خواستم ، کاغذي بيابم منت نگذارد ، تنش را بدستانم بسپارد ، تا نوازشش دهم ، اما ، اعتمادي نيست...! اين لحظه ها ي لعنتي ، باز هم مرا عذاب مي دهند... اين دقيقه هاي بي وفا ، بي وجدانترين ِ عالم اند...! دستي نيست تا دستهاي خسته ام را گرم کند... نگاهي نيست ، تا مرا اميد دهد... نفسي نمانده تا به آن تکيه کنم. اينجا، آخرين ايستگاه عاشقيست...! کسی شعری گفته است، می خوانمش: پاک کن ها ی سفید ته مداد قرمز باز هم مهر رسید باز هم رج زدن حرف الف باز هم دخترکی سر به هوا.دختری گیج که نامش کبراست. و هزاران سال است قول ها داده به خود و گرفته تصمیم که دگر بار کتاب خود را باز جا نگذارد.شب به زیر باران آن کتاب کهنه.همچنان خیس وچروکیده و باران زده است باز هم سال دگر باز پاییز دگر باز تصمیم دگر باز کوکب خانم چند مهمان دارد باز هم سفره رنگین پهن است و کدام از ماها در پس این همه سال... حسرت خوردن از آن سفره کوکب خانم همچنان با اونیست؟ خوش به حال عباس خوش به حال کبری خوش به حال حسنک که همه دغدغه شان. سفره ودفتر خیس است وصدای یک بز خوش به حال همه شان که زما جاماندند همه کودک ماندند ورسیدیم ما به سرابی که هم اکنون هستیم وغم غربت ایام گذشته است که دایم با ماست!!!!!!!
سلام با عرض خسته نباشید و تبریک عید سعید فطر و شاد بودن را برای همه شما آرزو دارم چه مسلمان و چه غیر مسلمان امیدوارم که همه مردم دنیا در شادی کامل باشند. با پوزش فراوان از اینکه من مدتی نبودم و شرمنده شما شدم . ای زیبا
خود را در عشق بیاب نمی توانم گفت به قلم جا افتاده ات بگو ! نان را از من بگير ، اگر ميخواهي ، بر ماه ، هوا را ، بهار را ، امیدوارم که خوب باشید و شاد منو ببخشید که این مدت نبودم فعلاً با یه کلیپ که تازه طراحی کردم در خدمتتون هستم . تا بعد دانلود کلیپ ( اینقدر دوست دارم ) NEW



«ای ناممکن، ممکن شو!
ای رويايی مکرر، ای بارقهی اتاق های تو در تو
اسطورهی ستارهی سبز
ستارهی هزار پر
...
شانه هايم عطش بوسه های تو دارند
غافلگيرم کن!
جوانم کن!
زير و رويم کن تا از پهلوی پرترانهی تو زاده شوم!
همهی غمم را بکش!
مرابر روی خنجری شاد برقصان!
ای رقص جان و جانان
مرا بخندان!
می خواهم برای آيندهی جهان و زبان آواز بخوانم»ـ رضا براهنی
سهم من از اين کلمات چه چيزی خواهد بود؟می بايست واژه هايم را از ماسه های داغ يک روز شنبه بيرون بکشم يا از ويرانی يک شب ه ام .خرابی پله پلهی سنينم؟
وقتی که مارها در تمام عمر شان دم خويش را می گزند. توی شيشه ی تاکسی تصوير سيگار روشن روی سایه ی تو زيبا می شود .آری. روی سايه ی تو نوای ساعت ديواری زيبا می شود .


نه در چاپلوسی آینه.
دلم امواجش را به ساحل جهان می کوبد و
گریان بر آن می نویسد:
"دوستت دارم"
زندگی
توانگریش را
به ثروت جهان و
ارزشش را
به دولت عشق می یابد.
آبشار می خواند
"چون رها شوم،
ترانه ام را خواهم یافت"
برای بار دم طاووس
افسوس می خورد
گنجشک.
توفان گرد باد
بی راهه می رود
به جست و جو کوتاه ترین راه
و ناگاه
این جستجو
در هیچ گاه
به آخر می رسد.
خدا به انسان می گوید:
"شفایت می دهم
چرا که آسیبت می رسانم.
دوستت دارم
چرا که مکافاتت می کنم."
که چرا این دل
اندک
اندک
زار و نزار می شود
نیازهای کوچکی دارد
که هرگز نمی خواهد
یا نمی داند
یا به یاد نمی آورد.
كه دست از كاغذ كاهي من ، بردارد
و گرنه : نامردم اگر
عمري را
كه چيزي از آن نمانده است
به پايش حرام كنم
آه از اين سهميه ها ...
كم مانده است
همه چيزمان بفروشند
وقتي پاي هر نهادي ، پيش مي آيد
گزاره هاي غريب ! بكار مي افتند
حالا ، چه اجباري باشند چه اختياري
به قلم جا افتاده ات قسم
جرئتم بيشتر از اين ها بود
اما بگذار به زندگي فعلي خود
ادامه دهيم !؟ ...
هوا را از من بگير ، اما
خنده ات را نه .
گل سرخ را از من بگير
سوسني را كه ميكاري ،
آبي را كه به ناگاه
در شادي تو سرريز ميكند ،
موجي ناگهاني از نقره را
كه در تو ميزايد .
از پس نبردي سخت باز ميگردم
با چشماني خسته
كه دنيا را ديده است
بي هيچ دگرگوني ،
اما خنده ات را كه رها ميشود
و پرواز كنان در آسمان مرا ميجويد
تمامي درهاي زندگي را
به رويم ميگشايد .
عشق من ، خنده تو
در تاريك ترين لحظه ها ميشكفد
و اگر ديدي ، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خيابان جاري ست ،
بخند ، زيرا خنده تو
براي دستان من
شمشيري است آخته .
خنده تو ، در پاييز
در كنار دريا
موج كف آلوده اش را
بايد برفرازد ،
و در بهاران ، عشق من ،
خنده ات را ميخواهم
چون گلي كه در انتظارش بودم ،
گل آبي ، گل سرخ
كشورم كه مرا ميخواند .
بخند بر شب
بر روز ،
بخند بر پيچاپيچ
خيابان هاي جزيره ، بر اين پسر بچه كمرو
كه دوستت دارد ،
اما آنگاه كه چشم ميگشايم و ميبندم ،
آنگاه كه پاهايم ميروند و باز ميگردند ،
نان را ،
روشني را ،
از من بگير
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنيا نبندم ...

