تبليغاتX
بو تو






















بو تو

!!!...تو گول و خه‌مي مني

سلام
خوبی ؟ نیستی ؟ کم پیدایی ؟
دیگر به حوالی خوابهایم حتی نمیایی
چرا ؟؟؟
این روزا اینجا آسمون ابری شده
اونم دلش برات تنگش شده
بارون نمیباره
باد سرد کوچه رو پر کرده از برگهای زرد
و من بی تو با پایی لرزان
تنهایی خش خش آنها را حس می کنم
و همیشه به حال برگهای پاییزی غبته می خورم
چون وقتی میمیرند
کسی هست که لبهایشان را ببوسد
اما من چه ؟

صدایم کن که در این سرمای باد
تنها صدایی توست که مرا یاری می دهد

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 15:9 توسط دانیال| |

صدا کن مرا
با عشق دور از کینه دنیا
صدا کن مرا که تشنه ام
تشنه فریاد آزادگی
و سکوت
نگاه آینه عاشق

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 15:8 توسط دانیال| |

سلام
وقت بخیر

شاید زیاد مزاحمت میشم
و شایدم زیاد ناراحتت کنم ببخش منو
دلم سکوت می کند
دستم به حرکت در می آید تا بنویسید
نگاهت زیباست و عشق را ترجمه می کند
نوشته هایم پر از اشکال هستند
اما بخار شیشه زود آنها را پاک می کند
امیدوارم فقط این را ببینی
که بی بوی تو
دستانم از ایستادن و ننوشتن می ترسند
چون تنها ماهی دلم از بغض سکوت می ترسد


بازم ببخش که مزاحمت شدم

منتظر صدایت هستم

نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1390ساعت 8:30 توسط دانیال| |

سلام

مهربانم ..
روز خوش

خورشید که از پشت پنجره بهم خورد
چقدر دلم برایت تنگ شد
ای زیبای من
دستانت نوازشگر گونه هایم
گرمی وجودم

کم دارم تو را

خورشید با تمام درخشندگیش سرمای تنم را بیشتر می کند
تنها عشق توست که مرا به نفس کشیدن
به نقاشی کردن بر آینه ادامه می دهم

نگاهم کن
که بی نگاهت فریادم
صوتیست ساده و بی ضرب


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 9:45 توسط دانیال| |

سلام
سکوت را فریاد جلوه می دهند
و من آسمان بی چشم را فریاد نام نهاده ام

خبری از نوازش دستانت نیست
حتی در خواب
لبانم خشکیده اند
از بی آبی نه ، !
بی بوسه تو لبانم ترک برداشته اند
و من آخرین نفسهایم را می کشم
تا شاید
نفسی به این نفس بریده بدهی

آرامم کن با صدایت
صدایم کن ......

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 12:41 توسط دانیال| |

روزها را شمارش میکنم برای اتمام هستی
و تنها چیزی که دیدم
تشنگی فریاد بود
که برای گل فروش مانده بود
نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 11:19 توسط دانیال| |

یادت نرود

دلی اینجا

گوشه زمین خاکی

زیر آواری از خاک

به تمنای نگاهت است...


نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 20:28 توسط دانیال| |

هی لالی سیاه اینقدر برام عشوه نیا

تو کوچه، تو گذر، تو سر تا سر این شهر

هر جا بری همراتم

سگ و سوتک می دونن

کشته اون عشوه هاتم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 8:15 توسط دانیال| |

سکوت می کنم به آسمان تا شاید او دریابد عشقم را

شعرهایم در نگاهم است...


نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 9:9 توسط دانیال| |

شعرهایم ناتمام

آینه ام شکسته

و سکوتی در باغ نگاهت که قلمم را شکست...

حرفی بزن نازنینم تا قلبم بی نوایت نمرده...



تنهایی










نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 16:49 توسط دانیال| |