و من از صداي مداوم قطرهها خوابم نميبرد!
همين بهتر
سه هفته تمام است
كه حتي به خوابم نيامدهاي !
وقتي خانه خوابها
از ردپاي رؤياي تو خالي باشند
ديگر به كفر ابليس هم نميارزند
باز گلي به جمال هر چه بيداري بي دليل
ميتوانم در اين بيداري
به مسائل مهمتري بينديشم
ميتوانم حرفهاي بهتري بزنم
بايد آنقدر محكم باشند
كه بعدها
بتوانم رويشان بايستم
حرفهاي حساب !
كه هرگز بي جواب نيستند
نبودهاند
اصلا ميتوانم كمي گريه كنم
براي مرد زرد پوش پارك ، رفتگر
كه سالهاست
سبيلش را گم كرده است
براي كودكان گلفروش بزرگراه
كه هر سال
دو برابر ميشوند
براي بچه گربههايي كه سه روز تمام است
در موتورخانه همسايه ناله ميكنند
براي خودم كه سالهاست عطر تو را در كيسه كوچك حفظ كردهام! براي غزلك غمگيني كه يك شب در پس تپههاي پرسه و پرسش نا پديد شد!
براي تمام كتابهاي نا تمام هدايت ! براي شادماني شاملو در آستانه آخرين در !
كوير كور اين همه گلايه .... چند چشم چشمه شكل سيرابت خواهد كرد ؟
بگو ؟

واقعاْ که پشتم لرزید از این خبر


دو بازیگر
صحنه فقط یک اتاق
داخل آن
میز دو تا صندلی
روی دو تا صندلی
ما دو تا
بی خبر از اینکه دو تا آدمیم
بی خبر از همدلی
بی خبر از صحنه بازیگری
روی میز
پوشه ، قلم ، کاغذ و یک چای سرد
حرفمان درد ، درد
حادثه
آن طرف میز نشانده تو را
حادثه ای
نیز مرا این طرف
هر دو ، دو بازیگر نا آشنا
یک نفر از ما دو تا
باز پرس
یک نفر
متهم
چهره ی تو ، خشم
چهره ی من ، رنج ، غم
جای من و جای تو گاه عوض می شود
فاصله ی ما دو تا
هیچ
فقط ، ميز ، میز
هیچکس این روبرو
گر چه تماشاچی این صحنه نیست
باز ولی ما ، دو تا
غرق در این باری بی انتها
بازی درد آوریست
بازی این روزگار ..............
گفته بودم :
دست بر دیوار دور آن ور دریا می زنم
و تا هزار شمردن چشم می گذارم
گفته بودم:
غبار قدیمی تقویم را
از شیشه های شعر و خاطره پاک نمی کنم
گفته بودم:
صدای سرد سکوت این سالها را
با سرود و سماع ستاره بر هم نمی زنم
اما دوباره این دل درمانده
تو را میهمان سایه گاه ساکت کتاب و کاغذ کرد
هی !
همسفر حدود تنهایی
بگذار که دفتر دریا هم
گزینه ئی از گریه های گاه به گاه من باشد!!

(( ما همیشه صداهای بلند را می شنویم ... پر رنگ ها را میبینیم ، سخت ها را می خواهیم ، غافل از اینکه خوبها آسان می آیند ، بی رنگ می مانند و بی صدا می روند ))
امشب باز هم آسمان تماشاگه من بود. صاف و پر ستاره . قاصدکی آرام نگاهم را دزدید . آن را گرفتم ، نگاهش کردم. دوستی داشتم که می گفت اگر آرزویی را آرام به قاصدک بگویی و بعد در باد رهایش کنی حتماْ برآورد می شود!! او به قاصدک ها ایمان داشت. باد با عجله دوید. انگار باز دنبال کفش های قاصدک می گشت! آهای قاصدک سر به هوا ، چشمک کدام ستاره مجذوبت کرد ؟؟
خواستم این بار برای یک بار هم که شده ، من از قاصدک بپرسم آرزویت چیست؟
دست و پایش را گم کرد. آرام گفت
دوست دارم دستانم در ردست های خورشید باشد. می دانی چرا؟ چون دست های او در دست خورشید است !!! چه آرزوی نابی از باد هم پرسیدم . سریع وزید و گفت
الان فقط می خواهم کفش های قاصدک را پیدا کنم
از آسمان پرسیدم. گفت
همیشه او به من نگاه کند.
از ستاره پرسیدم گفت:
همیشه برایش چشمک بزنم . چون فقط ستاره ها هستند که از چشمک زدنشان منظوری ندارند.
از من پرسیدند.
گفتم
گفتم ..... همیشه .... همیشه شب باشد ! آن هم یلدایی
راستی امشب می خوام به صید ستارگان بروم .. پیغامی برای ماه نداری ؟؟

نه
اما بخدا تمام این خنده های خام بی خیال
به یک تبسم کوتاه دیدار چهارشنبه ها نمی ارزند
به تبسم ساعت نه صبح
یا دقیقتر بگویم
نه و بیست دقیقه ی صبح
حالا اگر بانگ بیست و بهانه ی ساعت در ازدحام واژه و وزن موازی ترانه نمی گنجد
گناهش به گردن تو
که من و این دل درمانده را
چشم در راه طنین تبسم می گذاشتی
حالا هنوز
نه صبح چهارشنبه ها که می شود
کنار خیال خالی اتاقک تلفن می ایستم
دل به دامنه ی رویا می دهم
و تو را می بینم
که با لباسی به رنگ بنفشه های بنفش
به سمت پس کوچه های پرسه و پروانه می روی
نه اینکه بی تو نخندم
نه
اما به نیامدن همیشه ی نگاهت قسم
تمام خطوط این خنده های خواب آلود
با رگبار گریه های شبانه
از رخساره ی خسته و خیسم
پاک می شود

باور نمی کنی که این روزها چقدر دلم گرفته
باور نمی کنی که خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد
آری ....
من .....
با دقایقم ..... با زندگیم لجبازی می کنم!!
نازنینم !
غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می کشد
سنگینی پلکهایم و نگاهی که دیدن را از یاد برده
کور کورانه زیستن را خوب آموختم !۱
توان نوشتن ندارم
واژه هایم گرد و غبار گرفته
من!!
باور کن که باورت کردم...
باور کن که بی تو بی باور شده ام !
من!
زندگیم را تمام کردم
حالا نفس کشیدن منت سرم می گذارد !!
حس می کنم ....
هوای اینجا سرد و سنگین است..
نازنینم !
دیگر نگو خداحافظ !
اگر می روی بدون وداع برو ...
گله ای نیست!
ببین !!
نقاشی عشق می کشم و
گم شدن در نگاه تو که آرامش می دهد
نبض سکوت حرفی برای گفتن دارد !!
ببین !
دستانم را ببین
چشمان ترم را ببین
ببین سکوتم چه حرفهایی را تحمل می کند!
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه می کنم
مبادا یادم رود
که روزی .... زمانی ... عاشقت بودم !!
آری .... عاشق
خیال نکن دیوانه شدم ....
اگر این دیوانگی ست من عاشق این دیوانگیم !!
نازنینم !
ما محکومیم ... محکوم به زندگی !
و شاید محکوم به مرگ!!!!
سکوت کردم ......... به اندازه همه حرفهایم

فراموش کن چیزی را که نمی توانی بدست آوری ..... و به دست بیاور چیزی را که نمی توانی فراموش کنی !!!
اما
شمردن زیبایی تو را نمی توانم
من تا خانه ی غروب خورشید پیش رفتم
اما هیچگاه خانه ی تو را ندیدم
دیشب خوابت را دیدم
نه زیباییت
نه خانه ات
فقط حسرتی که چرا خواب زندگیه همیشگیم نبود
چرا خوش ترین لحظات زندگی در یک خواب کوتاه خلاصه شده
می خواهم برای همیشه بخوابم
هیچ چیز مهم نیست
فقط تو
با حاصل جمع تنهائيها وعده ديدار دارم.
بعضيها براي سوار شدن كلي پياده ميشوند ، شما چطور ؟
زنده بودن شرط لازم براي زندگي نيست.
آنكه تويي هفت آسمان يك ستاره هم ندارد، نفس كشيدن از سرش زياد است.
بعضيها براي پي بردن به فاجعه ، فجايعي را به وجود ميآورند ، شما چطور؟
همهچيز درست ميشود نادرستي را چه عرض كنم.
در اكثر جوامع براي اينكه از شَرت خلاص شوند از خيرت ميگذرند ....
مرگ آزموني است كه اكثراً آنرا به زيبايي از سر ميگذرانند ....
يكي ميگفت: تجربه چيز خوبيه ، اما حيف كه بكار كسي نميآد ...
همه حساب پس ميدهند ، من حرفهاي بي حساب ...
پرندهاي كه در (( قفس)) به دنيا ميآيد (( آزادي)) را نميشناسد.
(( زرافه)) بين حيوانات جنگل (( سرفراز)) است.
كسي سر در (( آخور)) ديگران دارد حق (( تعليف)) نميپردازد.
(( يك واحده)) واقعي است كه (( همه)) بفرمان (( يك نفر)) باشند.
(( سه پايه )) ترفيع گرفت و (( چهار پايه )) شد.
مگر ما از (( گوسفندان)) كمتريم كه فقط به ارادهي (( چوپان)) خود به هر طرف ميروند؟؟
(( گرگ)) هيچگاه گوسفندهاي (( خودي)) را پاره پاره نميكند.
به حال مردمي غبطه ميخورم كه فقط (( يك نفر)) براي (( همهي آنها)) تصميم ميگيرد و آنها (( آسوده خاطر)) زندگي ميكنند.
وقتي به آزادي فكر ميكنم، بي اختيار ميلههاي زندان را در مقابل خود ميبيتم.
بالاخره جناح (( مقابل)) مجبور خواهد شد (( همهاش)) را به جناح (( تماميت خواه)) رد كند!!
كسي كه هميشه پشت سر (( قبله عالم)) حركت ميكرد ، مفتخر به دريافت لقب (( عقب حضور)) گرديد.
تازه دامادي كه با (( واياگرا)) شروع ميكند ، عاقبت خوشي نخواهد داشت !!
(( زغال)) هيچ رنگي را غير از رنگ (( سياه)) قبول ندارد.
بي تفاوتها ، وارثان حقيقي خدا هستند.
(( نيمرو)) محبوبترين غذا هستند.
برگهاي پاييزي رفتگان را سركار ميگذارند.
آدمي كه عاشق تكروي است هميشه چند قدم جلوتر از سايهاش راه ميرود
وقتي از خودم بالا ميروم فاتح قلهي آرزوهايم ميشوم...
......................................................................................... ومن ..................


